<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفتر نارنجی</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com</link>
<description>روزمره نوشتن به از هیچ کاری نکردن!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Sep 2026 09:56:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/47</link>
<description>آخرین جلسه بود فکر کنم. استاد به طرز عجیبی با درخواست بچه ها کنار اومد و شروع کردیم به صحبت کردن درباره همه چیز. استاد سرد و خشک و عصا قورت داده😅 که هنوز به میانسالی هم نرسیده. بحث رفت سمت دوست. اینکه به چه کار میاد و چه مدل دوستی و ... از یه جا نتیجه گیری ها داشت این سمتی می رفت که کلا روابط دوستانه سخته و همون بهتر به هیچکس انقدر نزدیک نشد. که من اینجا دیدم ورود نکنم، خیانته. چند روز پیش سر مسئله ای یهو از خودم پرسیدم چرا هیچکس از ب احوالشو نمی پرسه؟!</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 09:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/46</link>
<description>اینترنت هدیه شاید تنها چیزی بود که می تونست اینطوری من رو برگردونه به چندسال قبل. فکر کنم طی سه روز چهار پنج تا فیلم رو دیدم. چشم هام و روانم تکه پاره شدن‌. چیزی که خیلی وقت بود دوست داشتم ببینم سه گانه بت من نولان بود، پشت سر هم که قصه رو گم نکنم. خوبه که دیدمش. چند قسمت هم از night manger دیدم و خرسندم، فصل دومش. کتاب هنر گوش دادن یا یه همچین چیزی رو می خونم، تکلیف کلاس مونه، فصل اولش چندتا سوال کرده بود اون موقع جوابی نداشتم.</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 16:43:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/45</link>
<description>خیلی بخوام نیمه پر لیوانو ببینم، باید بگم همه این روزهای مضخرف یه چی رو بهم یاد داد اینکه آدم ها با دردهای حتی کوچک ممکنه بدجور زمین گیر شن. چرا همیشه دنبال این بودی که بلند شون کنی و ثابت کنی بهشون که زندگانی مهم تره، نباید بیخیال زندگانی شد، هی پاشو جا موندی و... نیست بابا، همچین چیزی نیست! اون بنده خدا که تو چند هفته اصلا، نشستی کنارش و دردهاشو شاید شنیدی، و حالا تو تحلیل و تفاسیرت نتیجه میگیری که« الکی داره زندگانی ش رو تلف می کنه، بالاخره باید پا شه،</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 23:01:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
<item>
<title>جوجه اردک زشت</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/44</link>
<description>همیشه دوست داشتم یه آیرن من درون داشته باشم. تا حد زیادی هم موفق بودم. انقدری که خودم هم یادم رفته بود با یه زخم کوچک میتونم زار بزنم. و شرایط... وقتی تو یه شرایط خاص باشی ناچارا آیرن من بودن رو تجربه کنی یه طوری که حتی نفهمی ناچارا آیرن من بودی... یکم پیچیده شد، یهو جوجه اردک زشت درونت یه جایی یه طوری شروع می کنه به کولی بازی. البته حق داره ها. یهو همه چی دگرگون میشه. این همه چی واقعا همه چیه ها! و خدا کنه بتونی جوجه اردک زشتت رو بغل کنی و آروم شه.</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 09:18:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/43</link>
<description>سخت ترین کار دنیا دیدن مصائب زیستن از نگاه آدم های عمدتا نقطه مقابله. بهترین راهش هم به نظر من گفت و گو موقع پاک کردن سبزیه.</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 09:14:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>صابْکوچه ها</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/42</link>
<description>نشستم تو پذیرایی، پنجره رو به کوچه بازه و صدای بچه ها و توپ شون میاد. نمیدونم چندساعته دارن فوتبال بازی می کنن. داشتم سماور رو پر می کردم، صدا همهمه شون بالا گرفت. گوش تیز تر کردم دیدم دارن به همسایه مون التماس می کنن که عمو تو رو خدا یه تک چرخ بزن. این همسایه مون، بزرگوار کوچه رو معمولا با پیست یکی میدونه، یه وقت هایی چنان سرعت میره و یهو ترمز خَرکی می گیره که انگار چه خبره. نکن مرد. حالا چهارتا پسربچه خرکیف میشن، جو نگیر دیگه.</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 16:20:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات یک بازمانده</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/41</link>
<description>پدیدارشناسی رو شرح میدن. احساس کردم هم کارگاهی هام(؟!) متوجه عمق اهمیت واقعه نشدن. پدر پیری شدم و روایت کردم روزگار بدون پدیدارشناسی چه فاجعه ای رقم زد و من بازمانده اون فاجعه ام. حالا هم نمی دونم اصلا توجه کردن یا نه ولی حالا یک هفته باید با چرایی این کارم کنار بیام. اخه چرا حرف میزنی؟! مگه قرار نبود حرف نزنی؟! اصطلاحش خاطرم نیست. من آدمش نیستم. اع</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 21:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>لاک پشت پنبه ای</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/40</link>
<description>نشسته بود روی تخت. اکسپلور بالا و پایین می کرد. از کنارش که رد شدم، یهو دیدم پای لاک پشتم هست خودش نیست. و ناگهان غرفریاد آرومی زدم که عزیزم چرا وقتی جایی میشینید یه نگاهی به دور و بر محل نمی کنید خب آخه. لاک پشتم رو زیر گرفته بود. حالا لاک پشت من یه عروسک پارچه ای با مقدار زیادی پنبه ست که وقتی از اردوی قم برگشت، برام آورده بود. اما خب من هنوز ناخوداگاهم جان بخشی غلیظی به عروسک ها میده. و چنین وضعیتی جدی جدی باعث میشه عصبانی شم.</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 21:43:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>چند دقیقه واقعی</title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/39</link>
<description>الان هم نشستم روی مبل، کنار در بالکن(کاش هنوز ایوان داشت خانه)، صدای جیر جیرکه افتاده روی بخش ممتد. باد گرم گاهی با یه نفس خنک وسطش، میاد تو. الان اون هم خنک شد کلا :) بوی گازوییل هم میاد، وقتی هوا رو عمیق تر بو می کنم. به خاطر کامیون نارنجی همسایه ست. با اینکه میتونه باروت های کله ام رو منفجر کنه اما دوست داشتنیه. نما بامزه ای به کوچه میده. خونواده رفتن نماز جمعه و قابلمه روی گاز رو به من سپردن :) تا الان دو بار کلا داشت یادم می رفت و در صورت این واقعه،</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 10:24:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>رود </title>
<link>https://orangenotebook.blogfa.com/post/38</link>
<description>روز آخر دیدارمون کمی عجله ای شد. خیلی هم دانشکده در غم فرو رفته بود. خیلی از بچه ها کلاس آخر رو نیومدن و مهِ اون روز دانشکده و ابرهای خاکستری آسمون رو غلیظ تر کردن. اون چهارشنبه هم لقمه پنیر و گردو خودش رو با من نصف کرد؟! یادم نیست. سوم دی ماه بود. دلم خوش بود دو هفته بعد که برای امتحانات برم، باز هم وقت داریم برای کنار اومدن با خداحافظی. بدو بدو snap میگرفتم و سعی میکردم همه حواسم بهش باشه. اون هم من! تک بعدی ترین موجود شناخته شده از متولدین ۸۱.</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 09:55:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>orangenotebook</dc:creator>
<guid>orangenotebook.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
</channel>
</rss>
