کمباین های سبز تو جاده
خونه وطن منه :) غذا، دستشویی، حمام، چای دم شده رو سماور. تو گویی از اسارت برگشتم. دیگه توان تحمل خوابگاه رو نداشتم. حالا درسته همه چی حتی خونه هم اونی نیست که من همیشه میخوام، ولی دوستشون دارم. خونه، خوابگاه، همه دروازه های تجاربم رو. استغفرلله گفتن ها انگار جدی جدی کمک کردن. واسه ما که جوابه. دیروز موقعه خداحافظی همه تاکید کردن که درس بخون تو روخدا. چشم. کتاب خریدن رو هم فعلا بذارم ته برج. کوه و تپه ها سبزن هنوز. باران بهار به دادمون رسید. وگرنه بازهم تو اردیبهشت کوه های اطراف شهر خون به دلمون می کردن. فصل کمباین رسیده، تو جاده دیدمشون. کشاورزی که قطره قطره شیره جانش رو تزریق می کنه به دل خاک، حالا میشینه زیر آفتاب تابستون و از سر کشت، نگاه می کنه و هندونه قاچ می کنه و با دست خاک آلودش میخوره و مزه مزه اش به دلش میشینه. خدا حفظ شون کنه. کشاورز و محصولش رو.