چی گفت و چی شنفت
دیشب نارنجی رفته بود بالا منبر. از سخت بودن فلانی می گفت.به نقطه الف رسیده، گویی آخر دنیا رو یافته. به این فکر کرده شاید نقاط دیگه ای هم هست بعدش؟! گمان نمی کنم. گفتم چون بقیه خیال می کردن با طرف پدرکشتگی دارم و سر ظواهر باهاش حال نمی کنم. خیر، نارنجی انقدرها هم بیشعور نیست :) بهش گفت کاش همین حالا اقدام کنی واسه مهاجرت تحصیلی. میگه ۱۸سالمه. میگه اشکال نداره بزرگت می کنه. شوخی کرد باهاش ولی میخواد بفهمه راه های زیادی هست واسه زیستن. یادم باشه اگه یه وقت خواستم با کسی زندگانی رو شریک شم، علاوه بر کنترل تکانه و مدیریت هیجاناتش، چک شه که سرویس بهداشتی رو داوطلبانه نظافت می کنه یا نه. بلد باشه امور روزمره رو حتی اگه خوشش نمیاد. بهشت به مودب گفت آدم نرمال کم پیدا میشه این ایام. نرمال یعنی به دور از حواشی سرش به زندگی و زیست خودش باشه و انقدر هیجان زده نباشه. سبزک می گفت چرا توجه نمی کنیم غذا باید بخوریم، غذای خوب. نظافت باید کنیم محیط زندگیمون رو، لباس هامون رو در نبود لباس شویی به موقعه بشوریم و ظرف های کثیف رو ... خلاصه فرایندهای عادی روزانه. به جاش همیشه اعصاب خردیم، بداخلاقیم، بدو بدو می کنیم و کلی کار نکرده داریم که به فلان موقعیت تحصیلی، شغلی یا... برسیم. راست میگفت سبزک. دلم میخواد یه رمان ایرانی بخونم پر از تصویر ناب. ولی پا نمیشم برم کتابخونه. جسارت اشتغال میخوام. باید تمرین کنم. با والدین از یه سنی به بعد واقعا سخته.