امروز داشتم فکر می کردم چرا انقدر نامریی ام؟! انگار کلا نیستم. نمیدونم پیش از این ایام چطوری میزیستم. بعدش به این فکر کردم که چقدر هیچ ام. اصلا اینکه نامریی ام، به خاطر این که تو جمع خاصی قرار نمیگیرم چون هویت مشترکی با اون جمع ها ندارم. کلا دیگه قابل تعریف تو هیچ رسته و گونه ای نیستم. خلاصه هیچ در هیچیه که نگو. در ادامه به این فکر کردم که چرا محبتی ندارم. چرا مرگ من رو آزرده نمی کنه؟ ناراحتی م واسه وقتی که خودم رو دست تنها ببینم. مثلا... درجه خشمم انقدر بالاست که بقیه چیزها رو خاموش کرده. برای بار هزارم کاری که دوست داشتم رو بیخیال شدم. درس هم نخوندم‌. مثل همه ۴ ۵ سال گذشته. انگل بازی ۱۰۰ از ۱۰۰. اولویت مالی و عدم اعتماد و شک داشتن به تخصص درمانگرها اگه نارنجی رو قل و زنجیر نکرده بودن شاید تاالان خیلی از این دور تکرارها تموم شده بود. پری خانم آرزوها، من واقعا به بیبیدی بابیدی بو احتیاج دارم. از تنهایی به دوش کشیدن کوه خودم، خسته شدم‌.