یه سری چیزها خیلی واضحه انقدری که ندیدنشون و نفهمیدنشون از عجایبه. به مودب و بهشت گفتم، اینکه چطوری بت هایی که میپرستیدم واسم سقوط کردن و تو اقیانوس گم شدن. نمیخوام خشم و عقده ها و گره هایی که گذشته واسم به جا گذاشته به کسی آسیب بزنه ولی لعنتی مثل چی میزنه. شدم شبیه نجات دهنده. نیستم، اداش رو در میارم. بعدگند پشت گند.خب بمیر دیگه، اَه. این روزا افتاده سر زبونم‌. بده، آره میدونم اما انگار مغزم هیچ راه دیگه ای نمی شناسه.