همراه بهشت و مودب، چند ساعتی خیابون های شهر رو گز کردیم. دلم با خرید بود اما می بایست تقوا پیشه می کردم تا ته جیب یه چیزی بمونه تا دو هفته آتی. چهره مردم عجیب شده. خدا شاهده یه بنده خدایی رو رویت کردیم عین هو کوزه. جدی خیال می کردم این گونه فقط تو اینستاگرام و اخبار و این چیزها باشن. قبلا گیج می شدم از این حجم از بی سلیقگی. الان دلم می سوزه براشون از همه بیشتر واسه وراثی که از این نسل به جا می مونه. اما امان از آدم های نامریی این شهر. دست فروش هایی که همه محصول شون چند بسته کبریت بود یا لیف یا نایلون یا دستمال. درد بزرگیه. بزرگ تر وقتی بود که کلی از اهالی شهر جمع شده بودن جلو دکانی که ابزار زیبایی میفروخت و ولوله ای بود و پیرمرد هی صدا میزد آباجی دستمال نمی خواید. تلخ میشم. واقعا روی نگاه کردن نداشتم. خجالت و شرم. از همه بدتر جوونی که رو ویلچر بود و وسط خیابون سرگردان مونده بود میان ماشین ها و یه مرد پیدا نشد بره کمک. و بی تفاوت و سرد حتی نگاهش هم نمی کردن. شاید هم همه مثل نارنجی مبهوت شده بودن از بی تفاوتی.