روز چهارم نبرد
روز اول من رو یاد همه کتاب ها و خاطراتی انداخت که از ۳۱ شهریور ۵۹ خونده بودم و شنیده بودم. و البته یکی از فیلم های معتز عزایزه. جنگه، ترسیدم؟! معلومه. آدمیزاده. به خصوص ما که دو سال تصاویر غزه عزیز رو دیدیم و لبنان رو. اما مگه زندگی جز مقاومته؟! مگه چندتا خونه و محله و شهر داریم که عاشق شونیم و دوست داریم تا ابد زیبا ببینم شون. عزیزام، خانواده م، دوست هام، شهرم، کشورم. همه اینا تعلقات منه. سر حق مسلم مون دارن آزار مون میدن. دزد و غاصبی که ۷۶ ساله یه سرزمین رو غصب کرده و زور میگه، باید گورش رو از جغرافیای ما گم کنه. چه بسا بیشتر دعواهای داخلی مون هم تموم شه با رفتن این غده سرطانی. خدایا تو بزرگ تر از همه آسمون ها و زمین هستی، به تعداد سال های عمرم دیدم بزرگی و عظمتت رو. کل زندگیم دیدم منظورت از اینکه هر آنچه رخ میده، خیری در اونه، یعنی چی.
اگه کسی نوشته من رو خوند ازش میخوام مراقب خودش باشه، الله اکبر زیاد بگید و یه دفتر بذار جلو دستش و هر چی دل تنگش میخواد بنویسه. نوشتن آروم می کنه. تو دفتر