غریبگی بزرگترین حسیه که این روزها دارم تجربه اش می کنم. با خودم، با خونواده، با دوستام، با شرایط و با اینجا. شبیه آدمی شدم که با تلخی گزنده ای مواجه شده و فقط داره سعی می کنه انکار کنه، ازش فرار کنه. اصلا انگار نیست. این روزها صمیمیت دو چندانی با دخترو دارم، بیشتر با دوست و همکلاسی هام میگم و میخندم. ولی باز خلاء یقه ام رو میگیره. از خوابگاه انقدر کلافه و عصبی ام که خدا خدا می کنم آخر هفته تموم نشه. دلم نمیخواد برم آشپزخونه، تو راهرو یا حتی اتوبوس دانشگاه.