کاش من پام رو نمیذاشتم تو این خوابگاه! فکر کنم مشکل خودمم. اینکه بعد از ده بار تذکر دادن، امشب ساعت ۱:۳۰ شروع کنی اشپزی کردن و تازه جلسه نقد و گفتگو و کوفت و زهر مار هم راه بندازی، یعنی مشکل از منه که نمیدونم چطور میشه آدم انقدر بیشعور و دور از ادراک باشه. این هفته این چهارمین باریه که این حجم از خشم رو سر همین مسئله تجربه می کنم. واقعا متنفرم از این شرایط.

خدایی حسرت میخورم به حال بچه هایی که تو خونه خودشونن و هیچ وقت خوابگاه رو تجربه نکردن. فرسودگی ناشی از این ماجرا بلایی به سرم آورده که میتونم بیخیال ارشد شم. لعنت به خودم که همچین شرایطی رو باید تحمل کنم.

دلم نمیخواست اینجا از این نوشته ها باشه ولی دیگه نمیدونستم چطوری آروم شم