من اینجام. طبقه پنجم از ساختمون خوابگاه، شمال شرقی ترین گوشه ساختمون. تختِ طبقه بالا، که مشرفه بر کل اتاق و البته منظره بیرون که از پنجره و بالکن قاب شده. دیشب از همین موقعیت، ماه شب چهارده رو یهو دیدم که از پنجره بالای در بالکن دیدنی بود. حس خوبی داشت.

دلم میخواد هر روز بنویسم اما انگار چیزی برای وصف نیست. خیلی وقت ها هم یادم میره. به عنوان کسی که از سال۹۴ اینجا زیسته، و دوران نوجوانیش رو تو بلاگفا ثبت می کرده، احساس می کنم پیر و خموده شدم.

امتحان هام شروع میشه کم کم و احساساتم دچار پنیک شدن.مگه میشه احساسات آدم پنیک کنه؟ بله. شده دیگه. دلم خواست از این کلمه سو استفاده کنم.

دلم میخواد با یه نهاد یا مجموعه ای که فعالیت اجتماعی دارن ارتباط می داشتم. حداقل انقدر احساس تهی زیستن نمی کردم. ای کاش رعدی بزنه و بی بیدی باببیدی بویی بشه و ناگهان من خودم رو تو همچین موقعیتی ببینم. آی پری آرزوها صدام رو شنیدی؟