روی دور تند
امروز صبح بیدار شدم و به خودم گفتم من قبلا کاری داشتم که الان نیست. یادمم نمی اومد چی بود. خواستم برای چیزی سرچکنم یهو یاد یکی از دوستان بلاگفایی افتادم. جالب بود که ادرسش تو ذهنم مونده بود با اینکه عنوان وبلاگش یادم نبود. سرچ کردم و پرت شدنم به زیست ۶ ۷ ماه پیش، همان. چقدر جهانم تجارب عجیب و غریبی از سر گذروند. نه که هیچ وقت انتظارشو نداشتم، نه. اما از دور شنیدن کجا و وسط معرکه بودن کجا. یه وقتایی هیچی دو دوتاش چهارتا نمیشه و یه وقتایی دو دوتا هزارتا میشه و...
من هنوز زنده ام. هنوز شبانه روز ۲۴ ساعته. هنوز تابستان با گرما شبیه شکنجه میگذره. و دلم خیلی برای پاییز تنگ شده. پسربچه ها تو کوچه مون بازی می کنن، گاهی دعوا گاهی فحش و بیشتر وقت ها خوش حال از گلی که تو دروازه نشوندن. زمین روبه روی خونه، حالا یه ساختمان ۵ طبقه ست و دیدن خورشید ساعت ۵ صبح از اون سمت کوچه، دیگه شدنی نیست. ولی هنوز باغی که تو شکاف بین دوتا کوهه از سمت غربی کوچه قابل دیدنه. یه وقتایی دنیا قد سوراخ سر سوزن میشه و جز گریه و فحش و لعنت نمیشه گذروندش. و گاهی همه چی مثل بهشته. عدم قطعی ترین شرایط و برهه مشترک رو از سر می گذرونیم. تنها وجه اشتراک من با همه کسایی که تا همین چند ماه پیش هیچ اشتراکی نداشتیم. فکر کنم کشف بزرگ همه این یک سال واسم، فهم عمیق همون همدلی بود که هزاربار سر کلاس استادهای مختلف( استادهای دوست نداشتنی حتی) شنیده بودم. و بازم شنیدن کجا و وسط معرکه بودن کجا.