آب سیب
نشستم تو اتاق، یه پتو مسافرتی انداختم رو شانه هام و مُتکا رو بغل گرفتم. سیب هایی که از روستا آورده، حالا تبدیل به آب میوه شده و تو فنجان ریخته شده حالا هم نشسته جلو من، نگام می کنه. آب سیب سنگینه و وقتی دارم قورت میدم یاد سنگینی حرف هام می افتم. دقیقا حرف هایی که نمیشه گفت این شکلی هستن. بالاخره یه توصیف خوب پیدا کردم. از روزی که اینجا ننوشتم و همچنین تو دفترم، برای خلاصی از آشفتگی مغزم تو فضای های دیگه یادداشت نوشتن رو شروع کردم. ولی خب تعامل یه چیز دیگه ست و تنهایی همیشه تحمل پذیر نیست. برای همین بلاگفا رو هیچوقت نتونستم کلا بیخیال شم. ولی اینستاگرام راحت حذف میشه. مثل حالا که بعد از سال کنکور، طولانی ترین زمان عدم استفاده ازشه واسم. و امیدوارم برا احترام به روانم هم که شده دیگه هیچ وقت بهش برنگردم.
+ نوشته شده در ۱۴۰۵/۰۵/۱۴ ساعت 23:4 توسط نارنجی
|