روز آخر دیدارمون کمی عجله ای شد. خیلی هم دانشکده در غم فرو رفته بود. خیلی از بچه ها کلاس آخر رو نیومدن و مهِ اون روز دانشکده و ابرهای خاکستری آسمون رو غلیظ تر کردن. اون چهارشنبه هم لقمه پنیر و گردو خودش رو با من نصف کرد؟! یادم نیست. سوم دی ماه بود. دلم خوش بود دو هفته بعد که برای امتحانات برم، باز هم وقت داریم برای کنار اومدن با خداحافظی. بدو بدو snap میگرفتم و سعی میکردم همه حواسم بهش باشه. اون هم من! تک بعدی ترین موجود شناخته شده از متولدین ۸۱. ۷۰ درصد موفق بودم. تمام این مدت به خودم به دیده فخر نگاه می کردم که آفرین، حداقل یک بار به موقع انجامش دادی. آماده کردن هدیه اش رو سر موقع انجام دادم و درست ساعت ۱۰ شب دوم دی، تو حیاط خوابگاه با اجرای یه سوپرایز موفقیت آمیز (در کمال ناباوری) هدیه رو بهش دادم. خانوم رود :)

نمیدونم الان چطور شد این ها رو نوشتم.