چند دقیقه واقعی
الان هم نشستم روی مبل، کنار در بالکن(کاش هنوز ایوان داشت خانه)، صدای جیر جیرکه افتاده روی بخش ممتد. باد گرم گاهی با یه نفس خنک وسطش، میاد تو. الان اون هم خنک شد کلا :) بوی گازوییل هم میاد، وقتی هوا رو عمیق تر بو می کنم. به خاطر کامیون نارنجی همسایه ست. با اینکه میتونه باروت های کله ام رو منفجر کنه اما دوست داشتنیه. نما بامزه ای به کوچه میده. خونواده رفتن نماز جمعه و قابلمه روی گاز رو به من سپردن :) تا الان دو بار کلا داشت یادم می رفت و در صورت این واقعه، ناهار نداشتیم. آش ترشیه که نعمته حتی اگه داغ خورده شه وسط مردادماه. پگاه رو باید درجریان این همه کلمه ای که میتونم تایپ کنم، قرار بدم. مطمئنم ذوق می کنه. مثل خطوطی که با اتود روی کاغد اشتنباخ(درست نوشتم؟!) کشیدم. کاش آدمیزاد، دیگه هیچوقت باروت های تو کله اش جرقه نبینن. شاید هم اثر دیدن فیلم قلبْ اکلیلی کُن و خوندن روح عزیز و لاک زدن باشه. ای آدمیزاد!