نشسته بود روی تخت. اکسپلور بالا و پایین می کرد. از کنارش که رد شدم، یهو دیدم پای لاک پشتم هست خودش نیست. و ناگهان غرفریاد آرومی زدم که عزیزم چرا وقتی جایی میشینید یه نگاهی به دور و بر محل نمی کنید خب آخه. لاک پشتم رو زیر گرفته بود. حالا لاک پشت من یه عروسک پارچه ای با مقدار زیادی پنبه ست که وقتی از اردوی قم برگشت، برام آورده بود. اما خب من هنوز ناخوداگاهم جان بخشی غلیظی به عروسک ها میده. و چنین وضعیتی جدی جدی باعث میشه عصبانی شم.