آخرین جلسه بود فکر کنم. استاد به طرز عجیبی با درخواست بچه ها کنار اومد و شروع کردیم به صحبت کردن درباره همه چیز. استاد سرد و خشک و عصا قورت داده😅 که هنوز به میانسالی هم نرسیده. بحث رفت سمت دوست. اینکه به چه کار میاد و چه مدل دوستی و ... از یه جا نتیجه گیری ها داشت این سمتی می رفت که کلا روابط دوستانه سخته و همون بهتر به هیچکس انقدر نزدیک نشد. که من اینجا دیدم ورود نکنم، خیانته.
چند روز پیش سر مسئله ای یهو از خودم پرسیدم چرا هیچکس از ب احوالشو نمی پرسه؟! نه معمولی و از سر تعارفات. جدی حالشو بپرسه. چون فلان مسئولیت رو تو خانواده و زندگی داره انگار اصلا این احوال پرسی براش تعریف نشده.
ارتباط این دوتا اتفاق؟! ب تقریبا بجز دو نفر ارتباط صمیمی با کسی نداره و ارتباطاتش مبتنی بر تعارفات و نقش های اجتماعیه. اونی که پیگیر احوالته دوستته. آدمی که بنا بر اختیار و اشتراکات کنارشی. جهان خاص خودش رو داره دوستی. بله، کم ضربه نخوردن آدم ها. اما آدم های زیادیم می شناسم که اگه دوست شون نبود از این جهان جان سالم به در نمیبردن. الان کاری با متر و معیارها ندارم، حرف من خود خود دوستیه. باور دارم که اول و آخرش آدم و تنهایی. اما باوری هم که به دوستی دارم انقدر جدیه که به استاد توصیه کنم هیچکس و هیچ موجودی جای دوست رو نمیگیره😌
بماند که با دوستت میتونی ساعت ها از بحران اگزیستانسیالی حرف بزنی و بعدش هم کلی مسخره بازی دربیاری و دوباره فحش بدی به همه چی. امیدوارم استاد محترم جدی گرفته باشه قضیه رو.