امروز با صدای باد و باران و رعد و برق بیدار شدم. بعدش هم که منظره کوه ها با مه و ابرهایی که ارتفاعشون خیلی کم بود ادامه داشت. کاش تابستون هر چند روز یک بار هوا اینطوری رفرش میشد. اما بدی تابستون این که وقتی باران هم میاد، بارانش تازگی نداره. حتی بوی متفاوتی داره. مثل اینکه یه سطل آب ریختی روی شیشه ای که خاک آلوده. پاک نمیشه که هیچ، گِلی میشه. امشب با خودم گفتم چه آدمیزادهایی همزمان با ما زندگی می کردن و حالا که نیستن جای عظیم نبود شدن با هیچ کس دیگه ای پر نمیشه. دیگه لازم نیست واسه ساختن قهرمان برای بچه ها، خیالاتمون رو تصویر بکشیم. اونها واقعی هستن. دنیا پر از قصه ست. فقط راوی کم داره.