بحث هایی که بالا می گیره
دلم میخواست بخوابم، ینی در حد مرگ خوابم می اومد ولی انقدر تو سرم بحث بالا گرفته بود که نمی گذاشتن بخوابم.خیلی سخت بود. سخت تر اینکه یه وعده درست و حسابی نخوردم. و من شخصیتم تابع سیر و گرسنگیه. متاسفانه خیلی زشته این مسئله. اصلا امسال روزه گرفتم تا یکم مدیریت کنم خودم رو. خیلی بده که با یه سیری بخندی و با یه گرسنگی خون جلو چشم هات رو بگیره. یه سکانس ازفیلم اسفند رو دیدم، علی آقا هاشمی داره با مادرش حرف میزنه و مامانش سعی داره دلگرم کن بچه اش رو. دلم واسه مامان تنگ شده. هنوز هیچی نشده دلم هم واسه دخترو، تنگ شده. اینکه چندسال از دور بشناسمش و حالا، روزهای اخر باهاش انقدر احساس نزدیکیم رو ابراز می کنم، کمی حالم رو بد کرده که این همه مدت میشد کلی تجربه خوب ساخت و من بازهم وقت کشی کردم.
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۲/۲۸ ساعت 1:25 توسط نارنجی
|