دلم میخواست بخوابم، ینی در حد مرگ خوابم می اومد ولی انقدر تو سرم بحث بالا گرفته بود که نمی گذاشتن بخوابم.خیلی سخت بود. سخت تر اینکه یه وعده درست و حسابی نخوردم. و من شخصیتم تابع سیر و گرسنگیه. متاسفانه خیلی زشته این مسئله. اصلا امسال روزه گرفتم تا یکم مدیریت کنم خودم رو. خیلی بده که با یه سیری بخندی و با یه گرسنگی خون جلو چشم هات رو بگیره. یه سکانس ازفیلم اسفند رو دیدم، علی آقا هاشمی داره با مادرش حرف میزنه و مامانش سعی داره دلگرم کن بچه اش رو. دلم واسه مامان تنگ شده. هنوز هیچی نشده دلم هم واسه دخترو، تنگ شده. اینکه چندسال از دور بشناسمش و حالا، روزهای اخر باهاش انقدر احساس نزدیکیم رو ابراز می کنم، کمی حالم رو بد کرده که این همه مدت میشد کلی تجربه خوب ساخت و من بازهم وقت کشی کردم.